من بی قواره ی بی خبر مانده ای هستم به قاعده ی شهری که از آن می آیم که شاید به شکرانه آن که چندی کشید و نگفت- یا چنین گمان داشت - زاویه امتداد مسیرش -که بیشتر به سقوطی نرم می ماند- کمی فاصله می گیرد از تباهی روزمره ای که در خیابان و خانه جولان می دهد . چشم که باز می کنم خرسنگ ها یادم می آورد از آن چه سخت چسبیده ایم و رها نمی کنیم و آسمان ابرهاش را بی پروا به چنان بازی مستانه ای با آفتاب تابستانه در آورده است که نفسم -نه از ارتفاع و از کمی اکسیژن- که از هیجان آن که چنین زیسته ام و چنان لحظه ای را تاکنون ندیده بودم به شماره می افتد. ناگهان ملکوت در فصل مشترک سنگ و آسمان بر زلال لغزنده دریاچه اساطیری می لغزد و من می بینم که ناگهان ذکر می گویم. تمام آنچه که بر من رفته و می رود همچون روز بی تردید پیش چشمانم به تکاپو می خیزند و در مستی خوشایند ارتفاع و باد و سرما به دلم برآت می شوم که تمامی این روزها را زیسته ام شاید برای این ثانیه و این آن.
رد پاهای زردتشت هنوز براین کوهی که بر عظمت آسمان سلطنت می کند پیداست...
"کاری اگر نداری برو
ورنه نزدیک تر بیا
می خواهم ببوسمت"
همراه می شوم با له له زدن ها و نگرانی ها و تلاش های قافله ای که خواسته هاشان را همیشه می خواسته ام که نخواهم . این ماراتن نفس گیری که خط پایانش را من سالهاست بیهودگی انگاشته ام ، حالا توانم را بریده است . نه ، تلاشی هم نیست ...این بی انگیزگی کپک زده دست از سر من و ما بر نمی دارد ...
داستان ماندن و رفتن ، داستان کهنه ای است برای منی که دست کم تکلیف هجرتم را از پیش روشن کرده ام ..اهل ماندن نیستم ...اما دست و دلم به آمادگی های رفتن نمی رود...روراست که باشیم سالهاست دست و دلم به هیچ کاری نمی رود ، فقط ادای آدمهایی را در می آورم که فکر می کنند و می سنجند آنچه را که نباید باشد و هست و تغییر می دهند آن چه را که می توانند ..."دروغ " است این دروغ
خسته ام ..دلزده ... می دانم که در تمام کلماتم و کارهام این دلزدگی راه می یابد و به تمام آنها که صبح علی الطلوع را با تحمل دلزدگی من آغاز می کنند که سعی می کنم با رنگ و لعابی هر روز پنهانش کنم .حوصله خواندن و گوش کردن و نوشتن ندارم ..
فکر می کنم به مسئولیت هام ..مسئولیت دانستن در برابر بیمار ..مسئولیت شنیدن هر آنچه از روا و ناروا می گوید ..مسئولیت بودن در کنار ترس ها و نگرانی هاش ... مسئولیت ندانستن هر آنچه بر من . بیمار قبل گذشته است ، مسئولیت آگاه بودن و صادق بودن ...و بیش از همه اینها مسئولیت انسان بودن و درگیر بودن با رنج های دیگری ... و منی که خود را به تک تک اینها مسئول و ملزم می دانستم و حالا که می بینم تلخ می شوم و بی حوصله و ناتوان و ذره ذره کم می آورم ...شاید شعار بوده است ..شاید زیاده خواهم ...شاید نفس کم آورده ام ...
می روم ..چون خیالم این بود که نمی خواهم جزئی باشم از کلی که از پای بست ویران است ..که بنا را گذاشته است بر ارائه نادرست و غیر قابل قبول "هنر" پزشکی ...که جان آدمی را حرمت نمی دهد و چاره ای هم جز این بر تمام آنان که مشغولند ، متصور نمی توان بود ..اما امروز می اندیشم که هر کلی ویران است اگر اجزاش ویران باشند و... من نرم نرمک ویران می شوم ...
وحشت می کنم و تهی می شوم...ایمان من به آدمیزاد است و این که او عالمی را بنیان تازه تواند نهادن ...گیرم که این عالم به کوچکی درون یک فرد باشد ... می بینم که پیش نرفته ام ،...تنها فرورفته ام و... درونم ناگهان یخ می زند ...
این قصه سر و ته دراز دارد ...
غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.
و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت ، انسان بیهوده میشود و بی اعتبار و نا انسان ، و ذلیل غم و مصلوب بی سبب.
من ، مثل تو ، می دانم که در جهانی این گونه دردمند، بی دردی آن کس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند ، یک بی دردی ددمنشانه است و بی غیرتی ست و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. و با این همه گفتم که ، برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده ، و شفا دادن جهانی چنین دردمند ، طبیب ، حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید ، و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.
چشم کودکان و بیماران ، به نگاه مادران و طبیبان است.
اگر در اعماق آن ، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگیشان چند برابر می شود. به صدای خنده خالص بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناک گریستنشان تا بدانی ، که این ، سخنی چندان پریشان نیست.
عزیز من ،
من محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم -لبخندی علیرغم همه چیز.
-نادر ابراهیمی ، چهل نامه کوتاه به همسرم
...
....
پ.ن. تاب نوشتن ندارد جان ..بیزار است بیزار ...از آدم ..آدمی .
پاسخ آن نگاه چشمانت اگر رنگ پریدگی لبخند من باشد ، سهم دستان درمانگر من تنها ناتوانی است.
۲
آدمی در برابر آن که دوستش می دارد مسئول است . تنهایی کمترین تاوان غفلت کردن از بستگی های دل دیگری است.
۳
هوس کرده ام دنیا را از دریچه ذهن یک اسکیزوفرن تجربه کنم ...
۴
تلخم و دل زده و آشفته
دلم تنگ کسی است که نمی دانم
که
نمی خواهم