تبليغاتX
Acathexis
من نه آن گنگ خواب دیده ام که از کودکی رویای پرواز داشته و نه آن خبر گرفته از عالم ملکوت که در ناصیه اش پیدا بوده که آتشی به این جهان می زند.

من بی قواره ی بی خبر مانده ای هستم به قاعده ی شهری که از آن می آیم  که شاید به شکرانه آن که چندی کشید و نگفت- یا چنین گمان داشت  - زاویه امتداد مسیرش -که بیشتر به سقوطی نرم می ماند- کمی فاصله می گیرد از تباهی روزمره ای که در خیابان و خانه جولان می دهد . چشم که باز می کنم خرسنگ ها یادم می آورد از آن چه سخت چسبیده ایم و رها نمی کنیم و آسمان ابرهاش را بی پروا به چنان بازی مستانه ای با آفتاب تابستانه در آورده است که نفسم -نه از  ارتفاع و از کمی اکسیژن- که از هیجان آن که چنین زیسته ام و چنان لحظه ای را تاکنون ندیده بودم به شماره می افتد.  ناگهان ملکوت در فصل مشترک سنگ و آسمان بر زلال لغزنده دریاچه اساطیری می لغزد و من می بینم که  ناگهان ذکر می گویم. تمام آنچه که بر من رفته و می رود همچون روز بی تردید پیش چشمانم به تکاپو می خیزند و در مستی خوشایند ارتفاع و باد و سرما به دلم برآت می شوم که تمامی این روزها را زیسته ام شاید برای این ثانیه و این آن.

رد پاهای زردتشت هنوز براین کوهی که بر عظمت آسمان سلطنت می کند پیداست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:11  توسط ن  | 

دلتنگی هست ، اما نه از جنس یادآوری و دوباره خواستن چیزی که بوده و دیگر نیست.خیالی ست که داشتن و بودنش را چنان بدیهی پنداشتی که خواستنش را ، نبودنش را فراموش کرده ای. دلم تنگ یک آغوش عاشقانه آرام است . بی دغدغه های مرسوم آینده و اضطراب متداول حال. آغوشی برای نگفتن ، نشنیدن . برای لحظه ای که دزدیده شود و کنده شود از جمیع تعلقات آدمی در موقعیت من . برای فرو رفتن در ایستایی ابدیت وار یک لحظه ، بی آن که از دنیا ذره ای بیش از آنچه که هست طلب کنی. برای آن که نشئه آغوش دوست داشتنی شوی ، بی که بیندیشی به پایانی ، به باید و نبایدی ، به درست و نادرستی ...بی که بیندیشی به هیچ.

 

"کاری اگر نداری برو

ورنه نزدیک تر بیا

می خواهم ببوسمت"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط ن  | 

مانده ام جایی میان آوار فکر و گریزپایی کلمات...

همراه می شوم با له له زدن ها و نگرانی ها و تلاش های قافله ای که خواسته هاشان را همیشه می خواسته ام که نخواهم . این ماراتن نفس گیری که خط پایانش را من سالهاست بیهودگی انگاشته ام ، حالا توانم را بریده است . نه ، تلاشی هم نیست ...این بی انگیزگی کپک زده دست از سر من و ما بر نمی دارد ...

داستان ماندن  و رفتن ، داستان کهنه ای است برای منی که دست کم تکلیف هجرتم را از پیش روشن کرده ام ..اهل ماندن نیستم ...اما دست و دلم به آمادگی های رفتن نمی رود...روراست که باشیم سالهاست دست و دلم به هیچ کاری نمی رود ، فقط ادای آدمهایی را در می آورم که فکر می کنند و می سنجند آنچه را که نباید باشد و هست و تغییر می دهند آن چه را که می توانند ..."دروغ " است این دروغ

خسته ام ..دلزده ... می دانم که در تمام کلماتم و کارهام  این دلزدگی راه می یابد و به تمام آنها که صبح علی الطلوع را با تحمل دلزدگی من آغاز می کنند که سعی می کنم با رنگ و لعابی هر روز پنهانش کنم .حوصله خواندن و گوش کردن و نوشتن ندارم ..

فکر می کنم به مسئولیت هام ..مسئولیت دانستن در برابر بیمار ..مسئولیت شنیدن هر آنچه از روا و ناروا می گوید ..مسئولیت بودن در کنار ترس ها و نگرانی هاش ... مسئولیت ندانستن هر آنچه بر من . بیمار قبل گذشته است ، مسئولیت آگاه بودن و صادق بودن ...و بیش از همه اینها مسئولیت انسان بودن و درگیر بودن با رنج های دیگری ... و منی که خود را به تک تک اینها مسئول و ملزم می دانستم و حالا که می بینم تلخ می شوم و بی حوصله و ناتوان و ذره ذره کم می آورم ...شاید شعار بوده است ..شاید زیاده خواهم ...شاید نفس کم آورده ام ...

می روم ..چون خیالم این بود که نمی خواهم جزئی باشم از کلی که از پای بست ویران است ..که بنا را گذاشته است بر ارائه نادرست و غیر قابل قبول "هنر" پزشکی ...که جان آدمی را حرمت نمی دهد و چاره ای هم جز این بر تمام آنان که مشغولند ، متصور نمی توان بود ..اما امروز می اندیشم که هر کلی ویران است اگر اجزاش ویران باشند و... من نرم نرمک ویران می شوم ...

 

وحشت می کنم و تهی می شوم...ایمان من به آدمیزاد است و این که او عالمی را بنیان تازه تواند نهادن ...گیرم که این عالم به کوچکی درون یک فرد باشد ... می بینم که پیش نرفته ام ،...تنها فرورفته ام و... درونم ناگهان یخ می زند ...

 

این قصه سر و ته دراز دارد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:25  توسط ن  | 

وقتی که دستهایم با حریمی از جنس لاتکس از دستهای او جدا می شود ،فکر می کنم باید حق داد به تمام معادلات مرسوم و سنتی زن و مرد !  آن خانم دکتر گفتن و از سویی "تو" خطاب کردن مضحکش،  و این  دست و پاچه شدن بی دلیل من در یک "پروسیجر روتین" اینترنی ، دلیلی جز آن ندارد که پرستاران مرد اگر جوان باشند و  جذاب ، اساسا برای کشیک های نیمه شب بیمارستان نامناسبند !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط ن  | 

من خوب بزرگ شدم . خوب اما معیوب.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:10  توسط ن  | 

..من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم .چرا که می دانم هیچ چیز مانند اندوه روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد.اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر،طاغی و سرکش و بد لگام.

غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود.

و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.

و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت ، انسان بیهوده میشود و بی اعتبار و نا انسان ، و ذلیل غم و مصلوب بی سبب.

من ، مثل تو ، می دانم که در جهانی این گونه دردمند، بی دردی آن کس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند ، یک بی دردی ددمنشانه است و بی غیرتی ست و بی آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. و با این همه گفتم که ، برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده ، و شفا دادن جهانی چنین دردمند ، طبیب ، حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید ، و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.

چشم کودکان و بیماران ، به نگاه مادران و طبیبان است.

اگر در اعماق آن ، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگیشان چند برابر می شود. به صدای خنده خالص بچه ها گوش بسپار و به صدای دردناک گریستنشان تا بدانی ، که این ، سخنی چندان پریشان نیست.

عزیز من ،

من محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم -لبخندی علیرغم همه چیز.

 

-نادر ابراهیمی ، چهل نامه کوتاه به همسرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:25  توسط ن  | 

بیست و چهار سال طول کشید تا خو کنم به وحشتی که هر بار، در نگاه غریبه آینه می یابم . بیزاری به غایت که می رسد ، در امتداد منحنی های حساب شده هستی ، غور می کند در مردمک چشم. سیاهی رنگ پاکی است . چون آلودگی در آن به حد نادیدگی می رسد . بیست و چهار سال طول کشید تا بیاموزم آن طناب تیره ای که شب ها در خواب  گلویم را می فشرد ، دسته دسته فوج فوج طره طره ِ گیسو است ، تیره ، مصمم ، تابناک و براق همچون چشمان گربه وحشی به گاه شکار...

...

....

 

پ.ن. تاب نوشتن ندارد جان ..بیزار است بیزار ...از آدم ..آدمی . 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:37  توسط ن  | 

ناگهان که از خواب می پرم ، نه نوک پاهای یخ زده ام را حس می کنم و نه نامش به یادم می ماند. بلند می شوم و کورمال کنار پنجره می روم و در بی صدایی مهربان برف هایی که بر درخت و بام و آسفالت و شیشه و ایوان به عدالت می نشینند ، به مهربانی  صدایی در خوابم می اندیشم  که نمی شناسم . عجیب مزه کرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:34  توسط ن  | 

آشنایی داستان غریبی است. شکنندگی لحظات با هم بودن ، در انحنای جوهری امضاهامان پیداست. امضاهای نزدیک ، لمیده روی برگه ای روغنی و فاخر ، هر یک پای تعهدی و هر تعهدی نشانه ای و هر نشانه ای زنجیری . حتی زنجیرهای تن هم نتوانستند ، به پیشکشی مهمان کردن درد  به عمق باکرگی، این غرابت سنگین را از دست ها و نگاهها و نفس ها ی به دروغ آلوده مان ، پاک کنند.  دشمن از من به تنم نزدیک تر من ، ای هم بستر ترس های من ، زمان سر خورد از فقرات نااستوار اشتراکمان. از جراحت زخم های تحربه گریزی نیست . جوهر خودنویس کمی پخش می شود و قطراتش تا ابد جذب تار و پود این کاغذ رنگی خواهند شد . هیچ حرمتی حرامتر از حلال بودن  حریم من به تو نبود . نامم را ثبت می کنم در کنار خطوط در هم پیچیده نامی که تو باشی ، برای ابدی کردن این هم نشینی نامیمون. خطوط امضایم را می بینم که در خود می پیچیند و قوس می زنند و تمام صفحه را سیاه می کنند . این "منم" ... زخم خورده و رهیده  از نامهربانی  و زنجیرهای دستان نوازشگرت ... با خودنویس در برگه ی روغنی و فاخر می نویسم :غریبگی داستان آشنایی است. 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:22  توسط ن  | 

۱

پاسخ آن نگاه چشمانت اگر رنگ پریدگی لبخند من باشد ، سهم دستان درمانگر من تنها ناتوانی است.

۲

آدمی در برابر آن که دوستش می دارد مسئول است . تنهایی کمترین تاوان غفلت کردن از بستگی های دل دیگری است.

۳

هوس کرده ام دنیا را از دریچه ذهن یک اسکیزوفرن تجربه کنم ...

۴

تلخم و دل زده و آشفته

دلم تنگ کسی است که نمی دانم

که

نمی خواهم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:19  توسط ن  |